خاطرات یک جوان کهنه دل
تا جایی که یادم می آید تا 10 سالگی هر هفته یک بار دهانم پر از خون بود حال به هر دلیل یا اختلاف نظر یا مخالفت یا حسادت یا زورگویی روزی پدرم مرا برد به خانه ی قدیمیمان ، در نقطه به نقطه اش داستان کتک خوردن از پدرش را تعریف میکرد ، تفاوتها بین دو نسل فوران میکرد اون روز تصمیم گرفتم دیگر لثه هایم رنگ خون نبینند مگر به دست پدرم از آن به بعد تا 15 سالگی ماهی یه بار لثه ام خونی بود (برداشت آزاد) ایهام
نظرات شما عزیزان:
آپم
♥
-♥
--♥
---♥
-----♥
-------♥
--------♥
---------♥
-----------♥
-------------♥
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’
پاسخ:فدای شما ، درگیر یه آلبوم موسیقی هستم! سر میزنم
پاسخ: حتما سر میزنم
من وب در امتداد باران را آپ کردم
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم چون نظرات شما واقعا خیلی زیباست
ممنونم
پاسخ: سلام ، شما لطف دارید ، حتما سر خواهم زد
پاسخ:خخخخ ما از همون اول وقتی دعوا میشد همون کنار چیپس میخوردیم و نگاه میکردیم
پاسخ:حتما ، سپاس از اهمیتی که میدید
خیلی احساس خوبی به من دست نداد
نمیدانم !
خوبه که برداشت آزاد گذاشتین
مدتیه که سر نمیزنین
واقعا خوش حال میشم نظرتون رو روی پستام میدونم هرچند که آپ زیادی نکردم !
چون مدتیه که حوصله آپ کردن این وبم را ندارم
این آدرسی که میگذارم وب دوممه که اصلا موضوعش قابل مقایسه با وب اولم نیست هرچند که شاید با روحیات شما مانوس نباشد ؟حال اگر دوست داشتین میتونین سر بزنین
اختیار با شماست
www.girl.pink.loxblog.com
ممنونم از حضورهای شما
پاسخ:قربون شما حتما سر میزنم!!!
نچ نچ نچ
پاسخ:داستان بر اساس واقعیت نیست! خیالتون راحت ، همچین روحیه ای ندارم!
( زیبا بود )
پاسخ: خخخ سپاس!
بازم آپممممممم
پاسخ:سپاس از حضورتون
چند وقته نیستی ...نگران شدیم://
سلام آقای آرین
اصن بهتم نمیاد بزن باشی
باسلام خدمت شما .. تغییراتی رو در وبم حاصل کردم که خوشحال میشم نظرتون و بدونم .. با تشکر
با سلام
داستان چیه!...با کسی دعوا میکردید
خخخ عجب حوصله ای داشتین با بقیه دعوا میکردین
واقعا خوشحالم که تونستم لبخند رو رو لب های کسی مهمون کنم